خیام
خیام گر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چون هستی خوش باش
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
نا گاه یکی کوزه بر آورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 1:38 توسط بچه های ادبیات 86بیرجند
|
سلام بردوستان علم وادب