سعیده



روز از پس روز شام از پس شام...
چشم را باز کنی می بینی زندگی می گذرد...
همه چیز و همه کس همه کم خواهد شد...
فراموشی چون غباری سطح هر خاطره ای را خواهد آویخت به یاد...
آنچه جاوید بماند بر جای مهربانی و صفاست...
همه چیزو همه کس همه کم خواهد شد...

سهراب




نه تو می مانی و نه اندوه

 و نه هیچیک از مردم این آبادی...

 به حباب نگران لب یک رود قسم،

 و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

 غصه هم می گذرد،

 آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

 لحظه ها عریانند.

 به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


 

باغ زمستان



دئنا

دئنا واژه ای اوستایی به معنای وجدان بیدار و آگاه. واژه ی دین هم از دئنا آمده است

 

زمستان سی سخت 

زمستان فرا می رسد

برگ های نمور می دهد مرا حکم درخشندگی

آراسته در سکوت و زرد

کتاب برف ام

دامن گسترده چمنزار گشوده

چرخه ای که منتظرست

وابسته ی زمین و زمستانش ام

آوازه ی زمین متجلی در برگ ها

همین که گندم گر گرفت

با گل های سرخی همچون شعله ها نشانه شد

بعد پائیز آمد و نوشت کتاب مقدس شراب را:

هر چیزی گذشت ، جام تابستان

آسمان گذرا بود

ابر هوا خاموش شد

 

زمستان سی سخت

سوگوارانه بر بالکن تاریک ایستادم

همچون دیروز با عشقه های کودکی ام

امید آن که زمین بال هایش را

بر عشق نامسکونم می گسترد

 

زمستان سی سخت

می دانستم گل سرخ خواهد افتاد

و هسته هلوی عبوری خواهد خفت

و بار دیگر سبز خواهد شد

و من سرمست هوا

تا همه ی دریا شب شود

و آسمان سرخ، خاکستر گردد

 

زمستان سی سخت

اکنون زمین می زید

کرختی کهن ترین پرسش هایش را

پوست سکوتش باز شد

دوباره سکوتی ام

که از دور پدید آمد

و پیچیده در باران سرد و زنگ ها:

مدیون مرگ پاک خاکم

عزم روییدن.

شعر باغ زمستان برگرفته از کتاب باغ زمستان، سروده ی پابلو نرودا، صص ۱۱۲-۱۱۴

تصاویر: یاسوج، زمستان۹۲

سعیده

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است
آسمانا! کاسه صبر درختان پرشده است
زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای
از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است
چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است
بس که گلهایم به گور دسته جمعی رفته اند
دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است
شهر گفتم؟!شهر!آری شهر!آری شهر!شهر
از خیابان!از خیابان!از خیابان پر شده است


شعر زمستان استاد شهریار :


زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را