سعیده
| روز از پس روز شام از پس شام... چشم را باز کنی می بینی زندگی می گذرد... همه چیز و همه کس همه کم خواهد شد... فراموشی چون غباری سطح هر خاطره ای را خواهد آویخت به یاد... آنچه جاوید بماند بر جای مهربانی و صفاست... همه چیزو همه کس همه کم خواهد شد... | |||||
| روز از پس روز شام از پس شام... چشم را باز کنی می بینی زندگی می گذرد... همه چیز و همه کس همه کم خواهد شد... فراموشی چون غباری سطح هر خاطره ای را خواهد آویخت به یاد... آنچه جاوید بماند بر جای مهربانی و صفاست... همه چیزو همه کس همه کم خواهد شد... | |||||
دئنا واژه ای اوستایی به معنای وجدان بیدار و آگاه. واژه ی دین هم از دئنا آمده است
زمستان فرا می رسد
برگ های نمور می دهد مرا حکم درخشندگی
آراسته در سکوت و زرد
کتاب برف ام
دامن گسترده چمنزار گشوده
چرخه ای که منتظرست
وابسته ی زمین و زمستانش ام
آوازه ی زمین متجلی در برگ ها
همین که گندم گر گرفت
با گل های سرخی همچون شعله ها نشانه شد
بعد پائیز آمد و نوشت کتاب مقدس شراب را:
هر چیزی گذشت ، جام تابستان
آسمان گذرا بود
ابر هوا خاموش شد

سوگوارانه بر بالکن تاریک ایستادم
همچون دیروز با عشقه های کودکی ام
امید آن که زمین بال هایش را
بر عشق نامسکونم می گسترد

می دانستم گل سرخ خواهد افتاد
و هسته هلوی عبوری خواهد خفت
و بار دیگر سبز خواهد شد
و من سرمست هوا
تا همه ی دریا شب شود
و آسمان سرخ، خاکستر گردد

اکنون زمین می زید
کرختی کهن ترین پرسش هایش را
پوست سکوتش باز شد
دوباره سکوتی ام
که از دور پدید آمد
و پیچیده در باران سرد و زنگ ها:
مدیون مرگ پاک خاکم
عزم روییدن.
شعر باغ زمستان برگرفته از کتاب باغ زمستان، سروده ی پابلو نرودا، صص ۱۱۲-۱۱۴
تصاویر: یاسوج، زمستان۹۲
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را
طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را
به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را
به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را
به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را
به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم
که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را
به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را
حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس
که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را