شعری عاشورایی

دام آتش
چه می شد که پروانه در دام آتش نباشد؟
پرِ بسته با هیمه ها در کشاکش نباشد
قرار است اگر قلب دنیا بسوزد ... بسوزد
ولی شعله اش این همه داغ و سرکش نباشد
قرار است مهمان بیاید برای خرابه
ولی سینه اش بی قرار  و مشوش نباشد
سر بی تنی سر به صحرا گذارد ... ولی نه !
به دامان طفل اسیری منقش نباشد
زمین در نوردیده مرز زمان را به تیری
اگر چه کمان غمش  دست آرش نباشد
قرار است در سینه ها کز کند سینه سرخی
محرم که آمد دل آسمان خوش نباشد

یک شعر زیبای طنز  از سعید بیابانکی

 

گلنار

 

حاج قربان علی سلام علیک

پسر جان علی سلام علیک

 

نام بنده غلام می باشد

خدمتم هم تمام می باشد

 

رشته ام هست کارگردانی

ولی از منظر مسلمانی

 

چند سالی است در بلاد فرنگ

طی یک ارتباط تنگاتنگ

 

با اجانب شبانه محشورم

چه کنم از بلاد خود دورم

 

دشمنم با سکانس های لجن

مرگ بر سینمای مستهجن

 

راستی از دهاتمان چه خبر

از رفیقان لاتمان چه خبر

 

گاوها و خرانتان خوبند؟

همسر و دخترانتان خوبند

 

چه خبر از نگار من گلنار

لعبتی زیر چادر گلدار

 

یاد  آن چشم های نیلی او

طعم لب های زنجفیلی او�.

 

اخوی ها چطور می باشند

باز هم تخم کینه می پاشند؟

 

عمه ها خاله ها همه خوبند

گاو و گوساله ها همه خوبند

 

راستی حال درد سر دارید

از سیاست شما خبر دارید ؟

 

از شب و شعر و شاعری چه خبر؟

راستی از جزایری چه خبر؟

 

نان سر سفره ها فرستادند

راستی پول نفت را دادند؟

 

کسی آنجا نیوز می خواند

افتخاری هنوز می خواند ؟

 

خادم این بار کشتی اش رابرد

حسنی کوله پشتی اش را برد ؟

 

رفته آیا به سمت بهبودی

حرکات سهیل محمودی !

 

*

شطحیات...




این ها از سیگار من خوششان نمی آید.

شعرهای مرا چاپ نمی کنند.

مدام داستان هایم را رد می کنند.

من نه سیگارم را عوض می کنم

نه از این وان توصیه می اورم

نه می دهم توی روزنامه های برایم نقد بنویسند

از کارچاق کن ها خوشم نمی اید.

عاقبت در گمنامی و گرسنگی خواهم مرد

تا آن موقع آتش به آتش سیگار روشن می کنم

و پشت هم کاغذ سیاه می کنم

من هم از آن ها خوشم نمی آید.

هرچند برایم اهمیتی ندارند

اما بدم نمی اید  لجشان را در بیاورم...

 

ناصرفیض


فقط اين مانده بود از چين رسد كارِگرِ چينى
همان كارگران خوش قد و خوش منظر چينى

همان كارگرى كه با برادرهاش هم شكل است
و هم شكلند با هم هر چه دارد خواهر چينى

همان كارگرى كه احتمالاً در پكن دارد
زمين و خانه و اهل و عيال و مادر چينى

همان كارگرى كه تيم محبوبش نمى بازد
و آسوده ست از دست زبانش داور چينى

همان كارگرى كه در ضرورت‌ها به ناچارى
براى هر چه اگزوز است دارد خاور چينى

همان كارگرى كه در زمين،اجداد داور را
حوالت مى دهد گاهى به شير سمْورِ چينى(١)

همان كارگرى كه دست و پا و سر اگر دارد
شبيه دست و پا دارد بدون شك سر چينى

همان كارگرى كه با چه منظورى نمى دانم!
چرا آورده اينجا با خودش يك همسر چينى؟!

در ايران انقلابى اقتصادى رخ نخواهد داد
مگر از چين بيايد لاستيك پنچر چينى

پس از اين نرخ هر چيزى كه بالا رفت،بالا رفت
براى آن كه از چين مى رسد بالابر چينى

اگر مشدى حسن امروز با ما بود بى ترديد
حياط خانه‌اش پر مى شد از گاو نر چينى

اگر هم اين ور او ناگهان از كار مى افتاد
برايش جور مى كردند از چين «اين ور» چينى

و هرگز گاو او -در فيلم -از دنيا نمى رنجيد
اگر مشدى حسن هم داشت كاه و شبدر چينى

چرا مشدى حسن؟!اينقدر آدم هست در دنيا
كه مرده گاوشان چون گاوهاى لاغر چينى

نمى دانم چرا مشدى حسن با گاو مى چسبد؟!
اگر مجبور هم باشم نمى چسبد خر چينى

عزيز كارگر!از چين كه مى آيى محبت كن!
براى آخر شعرم بياور آخر چينى
..................................................................
(١): سمْوَر به ضرورت قافيه، محاوره‌اش آمد.