شعر طنز درباره شب یلدا


 

شعر یلدا ,شب یلدا,شعر طنز شب یلدا

 شب یلدا کـــه رفتم ســــوی خـانه              گرفتـــــــم پرتقـــــــــــــال و هندوانه

خیـــــار و سیب و شیرینی و آجیل              دوتـــــا جعبه انــــــــــــــار دانه دانه

گـــــــز و خربوزه و پشمک که دارم               ز هــــــــر یک خاطراتی جــــــاودانه

شب یلدا بــــــــوَد یا شـــــــام یغما              و یــــــــــــــا هنگــــــــام اجرای ترانه

به گوشم می رسد از دور و نزدیک             نوای دلکـــــــــش چنگ و چغــــــانه

پس از صرف طعام و چــــای و میوه             تقاضــــــــا کردم از عمّـــــــه سمانه

که از عهــــــد کهـــــــــن با ما بگوید            هم از رسم و رســــــــــوم آن زمانه

چه خوش میگفت و ما خوش میشنیدیم    پس از ایشان مرا گـــــــل کرد چانه

نمی دانم چـــــــرا یک دفعـــــه نامِ-            “جنیفر لوپز” آمــــــــــــــــد در میانه

عیالم گفت:خواهــــــــــان منی تو              و یا خواهــــــــان آن مست چمانه؟

به او با شور و شوق و خنده گفتم             عزیزم با اجــــــــازه، هــــــــــر دُوانه!!

نمی دانی چه بلوایی به پـــــا شد            از آن گفتــــــــــــــــار پاک و صادقانه

به خود گفتم که”بانی” این تو بودی           که دست همســـــــرت دادی بهانه

خلاصه آنچنــــــــــــــان آشوب گردید           کـــــــــه از ترسم برون رفتم ز خانه

ز پشت در زدم فریـــــــــــاد و گفتم:            “مدونا” هم کنارش، هر سه وانه!!

و آن شب در به روی مــن نشد باز             شدم چـــــــــون مرغ دور از آشیانه

شب جمعــــــــــــه برای او نوشتم              ندامت نامـــــــــــــه، امّـــا محرمانه

نمی دانم پس از آن نامــــــه دیگر              عیالم کینه بــــــــــــا من داره یا نِه

ولی بگذار- بــــــــــــــا صد بار تکرار-            بگویم آخرین حرفــــــــــــــم همانه!!

روز دانشجو مبارک

به مناسبت روز دانشجو مناسب تر از اين شعر زنده ياد حميدمصدق مطلبي نيافتم.

ازما به مهرباني ياد آريد

به دانشجويان

كه اميد فرداي كشورند

از ما چنان که باید و شاید
کاری نرفته است

اینک که پای رفتنمان نیست
بی تاب و توان
یعنی که تاب نیست
_توان نیست

هنگام بر گذشتنمان نزدیک
دیگر زمان ماند نمان نیست
تنها
چشم امید ما به شما مانده است
ای سروهای سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان سرو قد
گفتیم با بطالت پدر از بیم
بیعت نمی کنیم
­ _ و نکردیم

اما
بر جمع ما چه رفت
که مفتون شدیم و راه
راندیم بر تباه

دیدیم
اینجا نه رستگاری
که هول زار تباهی بود
پایان سر به راهی
آری عقربه ساعت زمان
راهی به بازگشت ندارد

اینک رسیده ساعت ما
تنها
چشم امید ما به شما مانده ست
ای سروهای سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان

تا استوارتر به برآیید
و همصدا بسرائید:
"ماسروهای سبز جوانیم
" در چار فصل سال
" سر سبز و سرفراز می مانیم
چشم امید ما به شما مانده ست

گر ابرهای تیره سفر کردند
و نور روشن فردا را دیدید
از ما به مهربانی یاد آرید
از ما که در تمام شب عمر
در جستجوی نور سحر پرسه زدیم

در خاطر آرزوی ما را
بسپارید
از ما به مهربانی

یاد آرید

از همان روزی که دست حضرت «قابیل»

گشت آلوده به خون حضرت «هابیل»

از همان روزی که فرزندان «آدم»

-صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد،

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند

 آدمیت مرده بود

بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،

ای دریغ!

 آدمیت برنگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است!

سینه­ ی دنیا زخوبی ها تهی است،

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست!

من که از پژمردن یک شاخ گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد، در زنجیر،

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندر این ایام، زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

وای! جنگل را بیابان می کنند!

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند.

صحبت از پزمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم، مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها، صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفت و گو از مرگ انسانیت است.

نیما یوشیج

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را...