فوبيا

 

در خانه از لولو مرا ترساندند

در كوچه از جهود

در مدرسه از آقا ناظم ترسيدم

در اداره از پاكسازي

حالا هم كه بازنشسته شده ام

از فشار قبر مي ترسم

با اين حال حديث مي گويد:

من از اچبل اچسيل مي تلسم!

و مليحه غش غش مي خندد و مي گويد:

نترس عزيزم

بابابزرگ كه دم نداره!

 

 

انحصار وراثت

 

عرفان پدر شد به خانه اش رفت

ايثار هم به خانه اش رفت تا پدر شود

- پدرمان در آمد-

حالا نشسته ايم و منتظريم

تا نوه هاي عزيز

با كالسكه بيايند

و من و مليحه را

به سالمندان برسانند!

 

 

اشارات

 

شير نخوردم ترسيدم تب مالت بگيرم

سبزي نخوردم ترسيدم وبا بگيرم

از ترس گرگ به قصاب پناه بردم

قصاب دستي به پهلويم زد و گفت:

چقدر لاغر شده اي بوعلي؟

ترسم ريخت خدا را شكر

حالا روز به روز گاو مي شوم!

 

 

كروكوديل

 

شب امتحان جانورشناسي

از ترس خوابم نمي برد

مادر كنارم خوابيد، پدر غريد

انواع جانور از لابلاي كتاب

بيرون مي پريدند:

پستانداران، درندگان، نرم تنان، بندپايان

نزديكي هاي صبح صدايي آمد

خيلي ترسيدم

پدر از خزندگان شده بود!

 

 

شيشليك

 

منقل دوره سينده

اي لش موشوك

ددم كاباب دوغري

قارداشم شيشه چكي

من آغلي يم

آنام آغلي!

 

دور اجاق نشسته ايم/ پدرم كباب خورد مي كند

برادرم به سيخ مي كشد/ برادرم شيشه مي كشد

من مي گريم/ مادرم مي گريد!

 

 

اين روزها

 

در حياط هاي قديمي

جاي درخت هاي قديمي

دكل هاي ايرانسل كاشته ايم

جاي كلاغ هاي قديمي

گوشي هاي موبايل آويخته ايم

شايعات به طور مستند پخش مي شود

و مادربزرگ ها

در بشقاب هاي عرب ست مي زايند!

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریـزد

من و ساقی به هم تـازیم و بنیادش بر اندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قـدح ریـزیـم

نسیم عطر گردان را شکر در مجمر انـدازیـم

چو در دست ست رودی خوش بزن مطرب سُرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا ! خاک وجود ما بـدان عالی جناب انداز

بـُوَد کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می‌لافـد ، یکی طامات می‌بافـد

بیا ! کاین داوری ها را به پیش داور انـدازیـم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

که از پای خُم‌ات روزی به حوض کوثر اندازیم

سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز

بیا حـافــظ ! که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم

 

اکبر اکسیر


برادرم مشاور املاک داشت

من مشاور افلاک

او زمین ها را متر می کند

من آسمان ها را

من از ساختن بیت خوشحال می شوم

او از فروختن بیت

او چندین دفتر دارد ، من چندین کتاب

او هر روز بزرگ می شود

من هر روز کوچک

با تمام اینها نمی دانم چرا اهل محل

به من می گویند اکبر ، به او می گویند اصغر!


اگر سهراب سپهری در زمان ما دانشجو بود

اگر سهراب سپهری در زمان ما دانشجو بود

سهراب سپهری

اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالیست
پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!

خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم

خیام


خیام گر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چون هستی خوش باش


                                         


در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

نا گاه یکی کوزه بر آورد خروش

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


                                         


در پرده اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه ها کوته نیست


                                        


من هیچ ندانم  که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت