خداحافظی ( فاضل نظری )
امروز داشتم کتاب "گریه های امپراتور" فاضل نظری رو ورق می زدم... رسیدم به شعری که خیلی به دلم نشست. گفتم بگذارمش توی وبلاگ.
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه، خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ ساعت 16:31 توسط بچه های ادبیات 86بیرجند
|
سلام بردوستان علم وادب